یادت نرود...

گفت مبادا یادت برود دستی را که الان مینویسی،مدیون آن دستی هستی که در طلائیه جا مانده
است...
گفت مبادا یادت برود پاهایت را مدیون آن پاهایی هستی،که در شلمچه جا مانده است...
گفت مبادا یادت برود،حاج همت سرش در جزیره مجنون، گذاشت،تا این انقلاب به دست تو برسد...
گفت مبادا یادت برود،رجایی ها،با هنرها،رضایی ها و شهریاریها شهید شده اند،تا این انقلاب
همچنان پر بار و
محکم بماند...
گفتم،باد وحشی است،چطور میتواند محکم بماند؟؟؟ گفت به استخوان ها بنگر...هنوز بعد از
سالیان سال
،استخوان
بیرون می آید،میدانی خونش کجا رفت،پای این بنیان،پس بدان و آگاه باش،که سختترین بادها هم
شکست خواهند خورد...
سه پسرش جبهه رفتن و شهید شدن،گریه میکرد،ازش پرسیدن برای
شهادت پسرانت
گریه میکنی،گفت نه از این افسوس میخورم فرزند دیگری ندارم که در راه اسلام تقدیم کنم...
درود بر شیر زنان،عرصه تاریخ
فراموش کرده ام، فراموش...